سعدى

113

بوستان ( فارسى )

تو خود را گمان برده‌اى پرخرد * انائى كه پر شد دگر چون برد ؟ 2385 ز دعوى پرى زان تهى ميروى * تهى آى تا پرمعانى شوى ز هستى در آفاق سعدى صفت * تهى گرد و بازآى پرمعرفت حكايت بخشم از ملك ، بنده‌اى سر بتافت * بفرمود جستن كسش در نيافت چو بازآمد از راه خشم و ستيز « 1 » * بشمشيرزن گفت خونش بريز به خون تشنه جلاد نامهربان * برون كرد چون تشنه دشنه « 2 » زبان 2390 شنيدم كه گفت از دل تنگ ريش * خدايا بحل كردمش خون خويش كه پيوسته در نعمت و ناز و نام * در اقبال او بوده‌ام دوستكام مبادا كه فردا به خون منش * بگيرند و خرم شود دشمنش ملك را چو گفت وى آمد به گوش * دگر ديگ خشمش نياورد جوش بسى بر سرش داد و بر ديده ، بوس * خداوند رايت شد و طبل و كوس 2395 برفق از چنان سهمگن جايگاه * رسانيد دهرش بدان پايگاه غرض زين حديث آنكه گفتار نرم * چو آبست بر آتش مرد گرم تواضع كن اى دوست با خصم تند * كه نرمى كند تيغ برنده كند نبينى كه در معرض تيغ و تير * بپوشند خفتان صد تو حرير حكايت ز ويرانهء عارفى ژنده‌پوش * يكى را نباح « 3 » سگ آمد به گوش 2400 بدل گفت كوى سگ اينجا چراست ؟ * درآمد كه درويش صالح كجاست ؟ نشان سگ از پيش و از پس نديد * بجز عارف آنجا دگر كس نديد خجل بازگرديدن آغاز كرد * كه شرم آمدش بحث اين راز « 4 » كرد

--> ( 1 ) . گريز . ( 2 ) . دشنه چو تشنه . ( 3 ) . صياح . ( 4 ) . از آن باز .